سلام بة تمامي دوستاي گلم
خوبيد؟ خوشيد؟ سلامتيد؟؟؟
دلم براتون حسابي تنگ شدة!!! كجاييد كة دوستاي دانشگاهييم خيلي مزخرفن 
راستي احوالتون چة طورة؟؟؟
بذاريد از خودم بگم
من كة شايد اغلبتون بدونيد تو دانشگله كويت قبول شدم دارم ادبيات اينگليسي ميخونميا بة قول خودشون Colleg of art 
ديشب براي بچةهاي ممتاز دانشگاه كة كة معدلشون زيادة جشن گرفتن و بة ما لوح دادند خيلي خوش گذشت جاتون هم خيلي خالي بود
الان هم وقت انتخابات دانشگاهة كة همة دارن ميرن و ميان و حسابي تو دانشگاه هياهو پيش اومدة كة من رو بة ياد ايام مدرسة مي اندازة و احساس ميكنم كة ايام مدرسة براي من لذيذتر و بانمك تر بود و تو دانشگاه همة بة خاطر مصلحت شخصي ميا دنبالت
.
خوب اين تقريبا آخرين اخباري بود كة تو دانشگاه برام پيش اومد
اما ية خبر ديگة كة شايد كمي خندةدار باشة:
ية بار ية كفش خيلي باحال و پاشنة بلند پوشيدة بودم براي دانشگاه و داشتم با ناز راة ميرفتم با دوستام كة ية دفعة...
ية دفعة...
ية دفعة خدا روز بد بهتون نشون ندة
آنچنان تو هوا پرت شدم كة واسة ۱ ساعت احساس ميكردم مردم دارن بة من نگاه ميكنن
آنچنان خجالت كشيدم كة حد و حدود ندارة
اما خدا رو شكر كة بة خير گذشت
گذشت ولي آنچنان كة بايد ميگذشت نگذشت چون با ضايع شدن گذشت
خوب الان نوبت شماست بييايد و اخبار و احوال خودتون رو بنويسيد و ما رو با شما شريك كنيد
فعلا
الهة پاكيزگي
باي تا هاي

+
نوشته شده در شنبه 1388/07/18ساعت 13:44 توسط بچه ها دیگه
|
salam
bacheha man nina hastam delam vase hametoon tang shode,kheyli vaghte
hichkdoometoono nadidam,hametoon mahid bekhoda ghadretono midoonam akhe
hamkelasi haye tazam kheyli avazi boodan!!!elahe pakizegi azizam
khobi?delet az ki daghoone azizam?ki behet khanjar zade?midooni vase
chi zade?dalile manteghi dare?shayad dalili dare shayadam u kari behesh
kardi ke behesh barkhorde!!!felan bacheha dooste shoma nina
+
نوشته شده در جمعه 1388/04/26ساعت 19:29 توسط بچه ها دیگه
|
با سلام خدمت يكايك دوستان عزيزم
ية سوالي اومد بة ذهنم و ميخواستم نظرتون رو در مورد اون بدونم
اگرتو در طول چند سال ية شخصي رو بة عنوان دوست ميشناختي و اون شخص در اصل يك نامردي بود كة فقط كارش خنجر زدن در كمرت و بد كردن تو در نظر ديگران باشة چكار ميكني ؟؟؟؟؟ تازة ية چيز بدتر اگر يك روزي بة صورت اتفاقي تمام حرفاي بدي كة در مورد تو ميگة رو بدون اينكة اون بدونة كة تو انجا ايستادي و داري حرفش رو ميشنوي رو با ۲تا گوشات بشنوي چكار ميكني ؟؟؟؟ در صورتي كة همان شخص خودش رو بة عنوان يكي از بهترين اشخاص و بامعرقت ترين اشخاص بة ديگران معرفي كنة؟؟؟ و تو واقعا اين گونة فكر ميكردي؟؟؟متاسفانة نامرداي اين دورة زمونة زيادن !!!!!لطف كنيد و نظر بديد
با تشكر پيشاپيش از نظر شما
باي تا هاي
دوستدار شما
الهه پاكيزگي
+
نوشته شده در سه شنبه 1387/03/07ساعت 17:15 توسط بچه ها دیگه
|
سلام بچة ها خوبيد
ولي من خوب نيستم ية خاطر جشن فارغ التحصيلي بابا بيايد ية كاري كنيم نميشة همةچيز همين طوري تمام بشة بة مين سادگي حداقل اگر راضي بشن جشن رو توي رايزني فرهنگي هنري بگيرن هم خوب ميشة بچةها ما بايد بريم و با مدير چك و چونة بزنيم نظرتون چية؟
+
نوشته شده در جمعه 1387/03/03ساعت 1:52 توسط بچه ها دیگه
|
سلاااااااااااااااااام به بچه های گل
چطورید خوبید؟
فردا ما امتحان ریاضی داریم برام دعا کنید امتحاااانم رو خوب بدم و ۱۹ به بالا بشم اونجوری که میبینید من توقع زیادی ندارم فقط میخوام نمره ام بالای ۱۹ بشه
برام دعا کنید ها
ممنون میشم
همتون رو دوست دارم
دوستدار همیشگی تون:نی نی شیطونک
+
نوشته شده در چهارشنبه 1387/03/01ساعت 2:6 توسط بچه ها دیگه
|
سلام:
امتحان زیست نه زیاد بد بود نه زیاد خوب.امیدوارم بچه ها خوب داده باشن.در حین امتحان دادن اعلام کردن امتحان فیزیک که به علت فوت شیخ جابر ولیعهد سابق کویت کنسل شده بود تاریخ امتحان برای روز شنبه ۴ خرداد ماه گذاشته شده است .دستشون درد نکنه که روز پنجشنبه امتحان رو قرار ندادند.
بعد از امتحان دانش آموزان کلاس پیش دانشگاهی و کارودانش پیش خانم باقری رفتن تا از قوانین اجرایی جشن فارق التحصیلی آگاه بشن اعم از:
۱ـ با فرم مدرسه و مقنعه یا لباس بلند مانتویی و کامل سیاه(شال هم فقط در داخل اجازه به سر کردن هست)
۲ـ هرگونه آرایش یا برداشتن ابرو کاملا ممنوع
۳ـموبایل مجاز اما دوربین فقط دست والدین
۴ـ کفشی که در حین راه رفتن صدا ندهد
۵ـ لاک زدن ممنوع
بعد از شنیدن قوانین دانش آموزا ناراحت شدن و رفتن پیش مدیر خانم بیدار مغز که بلکه کاری کنن که نتیجه بحث و گفت گو این شد که بچه ها ۲ راه دارن:
۱ـ از ده دینار پولی که پرداخت کردن پولشونو منهای پول پارچه و دوختش پس بگیرند و جشن رو توی تالار وحدت یا رایزنی فرهنگی بدون حضور هیچ کدام از والدین با قوانین مدرسه اجرا بشه
۲ـ جشن طبق برنامه ریزی های قبلی در صالون جشن همراه یکی از والدین یا بیشتر با عکاس و بوفه و... طبق قوانین مدرسه برگزار بشه و ده دینار پس داده نشه با مجری گری خانم یزدان پناه
تا ببینیم بچه ها بعد از رأی گیری به چه نتیجه ایی دست پیدا میکنند.
و اما درباره وب لاگ و تغییراتی که میخواد صورت بگیرد:
همون جوری که میدونین اکثر ما ۵ یا ۴ سال پشت سر هم با هم توی یه کلاس نشستیم و از وجود هم فیض بردیم و این وب لاگ از پارسال که کلاس ۳۰۳ بودیم افتتاح شد. امسال هم که رفتیم پیش دانشگاهی و باز هم در کنار هم بودیم و کلاس ۴۰۳ رو تشکیل دادیم اما سال دیگه به امید خدا هر کدوم از ما دانشجو هستیم و دیگه توی یک کلاس نیستیم اما به همت خودمون رابطه دوستیمون رو حفظ میکنیم به همین علت نام عنوان وب لاگ رو تغییر میدهیم به دور اما نزدیک چون از این به بعد از هم دور میشیم اما دلامون همیشه نزدیک به هم هست.امیدوارم هر جاکه میرین سر بلند و پیروز باشید.
نوشته شده توسط:مدیر
+
نوشته شده در دوشنبه 1387/02/30ساعت 13:0 توسط بچه ها دیگه
|
سلام:
امروز ساعت ۸.۳۰ امتحانمون شروع میشد.وقتی رفتم مدرسه کتاب شیمی چند نفر از بچه ها از جمله نی نی شیطونک و زیبا و... که پنج شنبه بعد از امتحان شیمی که اومدن خونه ما جا گذاشته بودن بهشون پس دادم و نشستم پیشه نی نی شیطونک و مارمولک و کیمیا و تنها و چند نفر دیگه.کیمیا که همیشه در هر شرایطی آرامش خودش رو حفظ میکرد امروز خیلی نگران بود و همش میگفت مدیر من هیچی بلد نیستم و تنها مثل همیشه سوالات بقیه رو جواب میداد تا خانم باقری ساعت ۸.۳۰ اومد و زنگ امتحان رو زد و همرو فرستادبالا که امتحان بدن.سر جلسه بعد از اینکه الهه پاکیزگی قرآن رو تلاوت کرد بچه ها امتحان رو شروع کردند.در کل ۱۳ تا سوال بود و آسون هم بود اکثر بچه ها هم خیلی خوب دادند.
بعد از امتحان هم طبق عادت همیشگی دانش آموزا گروه گروه دور هم گرد شدن و شروع به صحبت کردند.بحث ما هم درباره وب لاگ و جشن فارق التحصیلی بود.انشاالله قراره با کمک نی نی شیطونک تغییراتی در وب لاگ صورت بگیره که امیدواریم بچه ها بپسندند.
امیدوارم همه در امتحاناتشون موفق بشن و از جشن فارق التحصیلی کمال استفاده روببرند
نوشته شده توسط:مدیر
سلام بچه ها خوبید
امتحان دینی خیلی عالی بود بعد از این همه امتحان بالاخره یکی از امتحان ها رو ۲۰ میگیرم خیلی خوشحالم شما چه طور؟؟؟در پوست خودم نمی گنجم
تو مدرسه که بودم نشسته بودیم با مارمولک و کیمیا و خواهر مدیر حرف میزدیم تا ساعت ۱۰:۳۰ بعد رفتیم خونه
چه خبرا دیگه؟ چی کارا میکنید؟
بعد که اومدم خونه نشستم نگین های شال (مال لباس فارغ تحصیلی مون) رو زدم انقدر ناز شد
بازم در پوست خودم نگنجیدم
قرار بود امروز من و مدیر بیایم قالب وبلاگ رو عوض کنیم ساعت ۲
ولی من یادم رفت بیام تازه یادم اومد
الان هم ساعت ۳:۱۵ دقیقه به وقت کویت هه
توسط:
نی نی شیطونک
دوستون دارم تا بعد بای
+
نوشته شده در شنبه 1387/02/28ساعت 12:4 توسط بچه ها دیگه
|
میگن اگه شیشه ی عمر آدمها خیس بشه عمرشون کوتاه میشه
میدونستی چشات شیشه ی عمر منه؟؟؟
سلام بچه ها خوبید؟؟ چه خبرا؟
من که امتحانم رو گند زدم خیلی سوال های ریز ریز داده بود
از اینا بگزریم مثلا ماها امسال کنکور داریم
منکه انگار نه انگار درس هام رو گذاشتم برای یک ماهی که برامون فرصت میدن بخونم
شما ها چی؟؟؟
دیگه چه خبرا؟؟
دلم برای نشستن پشت میز د گوش دادن به درسای معلم تنگ شده اگه بازم اون روزا برگرده قول میدم دیگه سرکلاس شیطونی نکنم ولی حیف که این روزا برنمیگرده و وقتی آدم اینها رو میفهمه که دیگه دیر شده
دلم گرفته میخوام بشینم گریه کنم
و داد بزنم خدایا خدااااااااااااااایا
دوستون دارم
همتون رو
آره تو رو هم دوست دارم عزیزم شک نکن
دوستدار همیشگی همتون:نی نی شیطونک
+
نوشته شده در یکشنبه 1387/02/15ساعت 20:58 توسط بچه ها دیگه
|
+
نوشته شده در شنبه 1387/02/14ساعت 20:13 توسط بچه ها دیگه
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 1387/02/12ساعت 19:11 توسط بچه ها دیگه
|
+
نوشته شده در یکشنبه 1387/02/08ساعت 19:8 توسط بچه ها دیگه
|
سلام بچه ها.چطورین؟منم مارمولک
الهه ی پاکیزگی جونم مرسی عزیز اومدی و کمک دستی واسه من شدی
از تنهایی داشتم پس می افتادم
خب اینا رو ولش من یه فکر خیلی خوب دارم.
ببینین من خاطرات خیلی قشنگ و خنده داری از دوران بچگیم دارم.هر بار میام و یه دونه مینویسم.
شما هم اگه خاطره ی جالبی دارین بیاین بنویسین
من عضو یه خانواده ی پر جمعیت هستم.کوچیکترین دختر خانواده و یه داداش هم دارم که سه سال از خودم کوچیکتره و یکی یه دونست.
ما چون توی کویت زندگی میکنیم اون موقعها خونه ی توی ایرانمونو داده بودیم اجاره.وقتی تابستونا میرفتیم ایران خونه ی عموم بودیم توی شیراز.
یه بار که من دوم ابتدایی بودم و ۷سالم بود وسط سال گفتن کویت میخواد جنگ بشه.به خاطر همین بابام ما رو فرستاد ایران.ما رفتیم شهرستان خونه ی عموی دومم که اونا هم یه خانواده ی پرجمعیت هستن.ما بقیه ی سال رو اونجا رفتیم مدرسه و خونه ی عموم اینا زندگی میکردیم.یه دختر عمو دارم که ۶ماه از خودم کوچیکتره که ۲تا داداش داره.یکی اون موقع ۱۲ سالش بود یکی ۱۰ سال.منم یکی از خواهرام ۲سال از خودم بزرگتره که همیشه هم بازی بودیم.عموم اینا یه همسایه داشتن که آخوند بود و بچه هاش همسن و سال ما بودن.بچه هاش چون خیلی خبرچین بودن و خراب کاریامونو میرفتن به باباشون میگفتن ما همیشه باهاشون بد بودیمو میزدیمشون.باباشون با ما خیلی بد بود ما هم خیلی ازش میترسیدیم چون همیشه باهامون دعوا میکرد و نمیذاشت تو کوچه بازی کنیم.
خلاصه یه بار پسر عمو بزرگم اومد گفت بیا تا دوچرخه بهت یاد بدم.منم کلّی ذوق کردم.با بچه ها همه رفتیم دم در خونه که من دوچرخه یاد بگیرم.
دوچرخه هه برام بزرگ بود یعنی پام به زمین نمیرسید.نشستم رو دوچرخه پسر عموم پشت کمرمو گرفت گفت برو.منم شروع کردم به رکاب زدن.یه کم باهام اومد بعد کمرمو ول کرد.منم تا فهمیدم تنهام هول کردم و کنترل از دستم در رفت و از بخت بدم مستقیم رفتم تو حیاط خونه ی همون آخونده.خودشم تو حیاط بود.من افتادم دوچرخه هم افتاد روم.مرغ و خروسهایی هم که تو خونه پرورش میدادن همشون از حیاط پریدن بیرونو رفتن تو کوچه.من از ترس داشتم میمردم.دیدم آخونده داره میاد طرفم. منم از بس ترسیدم دوچرخه رو ول کردم و با اینکه در باز بود تند تند از دیوار بالا رفتم و از بالای دیوار پریدم پایین و فرار. اونم دنبالم بود.من میدویدم اونم دنبالم میدوید.هرچی نگاه کردم دیدم بچه ها نیستن.نامردا تا دیدن رفتم تو خونه همسایه فرار کردن رفتن تو خونه.منم رفتم دم در خونه و محکم در میزدم.صدای بچه ها رو میشنیدم که تو حیاط بودناااااااا ولی از ترس اینکه مرده باهام باشه در و روم باز نمیکردن.
منم که دیدم آخونده خیلی بهم نزدیک شده زودی از در رفتم بالا و پریدم تو خونه.پام خیلی درد اومده بود.خلاصه با همشون قهر کردم ولی به هیشکی نگفتم که همچین خرابکاری ای کردیم و اون اتفاق باعث شد یکی از بهترین دوچرخه سوارای محل بشم
امیدوارم خوشتون اومده باشه
تا خاطره ی بعدی بای بای
نظر یادتون نره
مارمولک
+
نوشته شده در دوشنبه 1386/06/19ساعت 16:30 توسط بچه ها دیگه
|
+
نوشته شده در جمعه 1386/06/16ساعت 18:54 توسط بچه ها دیگه
|
من هرگز نگویم بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
بی تو مهتاب شبی نیست که گویم از آن کوچه گذشتم
گیریم باشد،شب مهتاب و ستاره های آسمان هم تماشاگر مهتاب
آن کوچه دل را چه کنم؟
بدان بی تو هرگز...
بی تو هرگز چه در دل تاریک شب،چه در مهتاب، و حتی در دل روشن روز
که خورشید را در آسمان خواهم داشت،گذر از آن کوچه محال است
همه تن چشم نخواهم شد،خیره نخواهم گشت
حتی اگر تمام تن چشم شوم،به چشم اعتمادی نیست
چشم زیبا پسندست و رسوا گر
چشم زیبا را عزیز می داند ولی دل آن چه برایش عزیز است، زیباست
دل من آهنگ قدمهای تو را می داند
پس با وجود دل،چشم را رخصت کاری نیست
با روی ماه تو شب من مهتاب است،کوچه بن بست نیست،عشق آزاد است
و منُ و تو با هم از آن کوچه گذر خواهیم کرد
+
نوشته شده در یکشنبه 1386/06/11ساعت 22:11 توسط بچه ها دیگه
|
سلام دوستای خوب و مهربونم
من مارمولکم
من باز اومدم.روز سه شنبه ۱۶ مرداد از ایران برگشتم اما به خاطر کارایی که داشتم یعنی همون کارای بعد از سفر که خودتون می دونین نتونستم بیام و آپ کنم
اونجا که بودم جای همتونو خالی کردم چون واقعاً خوش گذشت یعنی میتونم بگم بهترین سفری بود که داشتم.انشالله شما هم بتونین از این سفرای دوستانه و مجردی داشته باشین
مشهدم که رفتم برای همتون دعا کردم و از امام رضا خواستم همتونو دعوت کنه
خب الان یه کوچولو عجله دارم دفعه ی بعد میام و براتون از خاطرات باحال سفرم میگم
خوب و خوش و خرم باشین
همتونو دوست دارم
بای بای
مارمولک
+
نوشته شده در یکشنبه 1386/05/21ساعت 15:44 توسط بچه ها دیگه
|
سلام دوستای عزیزم
منم مارمولک
اومدم یه خبر بهتون بدم
من فردا دارم میرم ایران.فکر کنم دلتون برام تنگ بشه هااااااااااااا
آخه جای خالیمو احساس میکنین.اما امیدوارم رفتن من و آپ نکردنم برای مدتی باعث خلوت شدن و سوت و کور شدن وبلاگ نشه
راستی من مشهدم میرم.حتماً برای همتون دعا میکنم.
شما هم سر نماز مارمولکو فراموش نکنین
همتونو دوست دارم
میرم زودی برمیگردم.خیلی نیازی به بیقراری نیست

قربونتون
همتونو به خدای مهربون می سپرم
فراموشم نکنین منم فراموشتون نمیکنم
خدانگهدار
مارمولک
+
نوشته شده در سه شنبه 1386/05/02ساعت 15:45 توسط بچه ها دیگه
|
سلام دوستان گلم و عزیزانی که از این وبلاگ دیدن میکنین
بچه ها منم مارمولک
دیدین من بی معرفت نیستم؟دیدییییییییییین؟
خداییش همیشه میام و به وبلاگمون سر میزنم ولی وقت آپ کردن ندارم.
آخه ۲ هفته دیگه دارم میرم ایران
خیلی سرم شلوغه.این چند وقتم بیشتر خواهرم میشینه پای نت واسه همینه که من آپ نمیکنم.
بچه ها به نظرم بحثای وبلاگ تکراری و خسته کننده شده.از همه ی کسانی که از اینجا بازدید میکنن خواهش میکنم اگه نظر یا پیشنهادی برای رفع این حالت دارن بیان و بگن.خیلی خوشحال میشیم
ما میخواهیم اینجا جوری باشه که کسی که میاد براش جذابیت داشته باشه و بازم برای اومدن انگیزه داشته باشه
منتظر پیشنهادات خوبتون هستم
تا آپ بعدی خدا به همراهتون
مارمولک
+
نوشته شده در جمعه 1386/04/22ساعت 11:46 توسط بچه ها دیگه
|
salam doostane khoobam omidvaram tabestoonetoono be khoobi gozaroonde bashin 
va harja hastin salemo salamat vase konkooriha arezooye movafaghiyat mikonam va vase doostam arezooye khoshbakhty
mesle in ke faghat oomadam inja arezoo konam na oomadam chandkhaty vasatoon benevisam
benevisam ke bachehaye kelasemoon harkodoometoon miyayn va be weblogemoon sar mizanin bedoonin maha ke inja tanhayim hoselamoon sar rafte dige
kash hamatoon boodin
ok bishtar mozahemetoon nemisham
bye
+
نوشته شده در دوشنبه 1386/04/11ساعت 0:17 توسط بچه ها دیگه
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 1386/04/07ساعت 21:3 توسط بچه ها دیگه
|
سلام باز هم من الهة پاكيزگي
بچة ها ميخوام بگم كة پنج شنبةمن مسافرم ميرم ايران و احتمال دارةديگة نتونم ا سايتمون ديدن كم البتة من سعي ميكم كة بيام و سايتمون رو ببنم راستي از بچة هاي ديگة چة خبر چرا نميان و آپ نميكنند؟
كاشكي بيان.
بة هر حال اگر كاري داشتيد من در خدمت ام خدا نگهدار شما
+
نوشته شده در پنجشنبه 1386/04/07ساعت 1:32 توسط بچه ها دیگه
|